تبليغاتX
*********


بهترین و جدیدترین کدها ی موزیک و جاوا در وبساز

نامت چه زیباست ،

واژه ها سوخته در آتش نای من و تو
مادر! امشب غزلی نيست برای من و تو
اشکها کاش زبان بسته نبودند چنين
تا به گوشش برسانند رثای من و تو

wWw.love-Pic.TK

من مانده ام و شعر سرودن بی تو

از خواب غزل پلک گشودن بی تو

دلگیرم از این زندگی اجباری

با مرگ برابر است بودن بی تو.

نوشته شده توسط مسیحا در چهارشنبه هشتم آبان 1387 ساعت 20:58 | لینک ثابت |

امروز در نگاه تو معنا نمی شود  ٬ تو خاطرات گمشده ی سال های دور

تو راز سال های فراموشی منی......

جایی که هیچ حرف و حدیثی نمانده است ! !

قفل سکوت می شکند با نگاه تو ! !  تو چاره ای و مرهم خاموشی منی !

در پای کاج های رهای بدون بار ٬ در راه می نشینم و من یاد می کنم

 از روز های رفته و از سال های دور !

فریاد های خسته که بر باد می کنم !

باید بیابمت ........  ! !

امروز در نگاه تو معنا نمی شود ٬ تو راز سال های فراموشی منی  !

 

نوشته شده توسط مسیحا در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387 ساعت 17:10 | لینک ثابت |

 

 

 

با من اکنون جه نشستنه   خاموشیها

                                              با تو اکنون چه فراموشیهاست

چه کسی می خواهد   من و تو ما نشویم   خانه اش ویران باد!من اگر ما نشوم تنهایم  تو اگر ما نشوی   خویشتنی از کجا که من و تو  شور یک پارچگی را در شرق   باز برپا نکنیم از کجا که من و تو   مشت رسوایان را وا نکنیم من اگر برخیزم    تو اگر برخیزی    همه برمی خیزندمن اگر بنشینم  تو اگر بنشینی  چه کسی برخیزد؟  چه کسی با دشمن بستیزد؟چه کسی  پنجه در پنجه ی دشمن دون  آویزد؟دشتها نام تو را می گویند کوهها شعر مرا می خوانندکوه باید شد و ماند  رود باید شد و رفت دشت باید شد و خوانددر من این جلوه ی اندوه ز چیست؟  در تو این قصه ی پرهیز که چه؟در من این شعله ی عصیان نیاز  در تو دمسردی پاییز که چه؟حرف را باید زد!

                   درد را باید گفت! سخن از مهر من و جور تو نیست سخن از   متلاشی شدن دوستی است

                                                  و عبث بودن پندار سروراور مهر

                سینه ام آیینه ایست

                           با غباری از غم

                                              تو به لبخندی از این آینه بزدای غبار    من چه می گویم آه    با تو اکنون چه فراموشیها   با من اکنون چه نشستنها خاموشیهاست تو مپندار که خاموشی من   هست برهان فراموشی من من اگر برخیزم   تو اگر بر خیز ی  همه بر می خیزند..و چه رویایی!   که تبه گشت و گذشت و چه پیوند صمیمیتها   که به آسانی یک رشته گسست.چه امیدی چه امید؟چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید.دل من می سوزد    که قناری ها را پر بستند.  که پر پاک پرستوها را بشکستندو کبوترها  -آه کبوترهارا...  و چه امید عظیمی که به عبث انجامیددر میان من و تو فاصله هاست گاه می ا ندیشم   می توانی تو به لبخندی   این فاصله را برداری!تو توانایی بخشش داری.دستهای تو توانایی آن را دارد  که مرا    زندگانی بخشد.چشمهای تو به من میبخشد   شور عشق و مستی و تو چون مصرعشعری زیبا   سطر برجسته ای از زندگی من هستی.

                                                     

نوشته شده توسط مسیحا در سه شنبه یازدهم تیر 1387 ساعت 20:27 | لینک ثابت |

 

تونمي دانستي

من به چه دلهره ازباغچه ي

همسايه،

سيب رادزديدم.

باغبان ازپي من تنددويد؛

سيب رادست تو ديد،

غضب آلوده به من كردنگاه.

سيب دندان زده ازدست توافتاد

به خاك،

وتو رفتي وهنوزم

سالهاهست كه درگوش من

آرام آرام،

خش خش گام توتكراركنان

مي دهدم  آزارم،

              ومن انديشه كنان غرق در اين پندارم:               

                      كه چراخانهء كوچك ماسيب نداشت           

           

نوشته شده توسط مسیحا در دوشنبه دهم تیر 1387 ساعت 20:54 | لینک ثابت |

میگن روزمادرنزدیکه . این روزها دلم خیلی تنگه  .. بغض گلوم رو گرفته .. هفته ای هفت روز  میرم پیشش .. نمیدونم امسال چه هدیه ای برای مادرم بگیرم .. نمیدونم چی بگیرم که بتونم بدم به او... نمیدونم چطوری بدم بهش ... آخه میدونین من مادرم تو این دنیا نیست

عکس عاشقانه. عکس عاشقانه گاÃ

 

  چقدر دنیای عجیبیه

 وقتی میخواهی گریه کنی شانه ای نداری تا

   سر بر روی اون بذاری و از غم دلت

 اشک بریزی ولی وقتی شانه ای برای گریستن داری  اشکی برای ریختن نداری

 

غنچه از خواب پرید  خار خندید و به او گفت سلام  و جوابی نشنید

خار رنجید و لی هیچ نگفت ساعتی چند گذشت غنچه زیبا شده است

 دست بی رحم که آمد نزدیک گل ز وحشت پژمرد 

ناگهان خار در دست خلید و گل از مرگ ترسیدصبح خار با شبنمی از خواب پرید 

  گل صمیمانه به او گفت سلام

 


خداوندا نگاهی بر دیارغریب و خسته ستاره ها کم اندبگو باران خوبی ها ببارد خداوندا حاجت ما را روا کن شنیدم در دیار عشق دیروزحریم سبز حرمت را شکستندجهانی نفرت از خود افریدندهمان هایی که غرق کینه هستند شنیدم بغض های کینه تو ز این بار وز این داغ بیناد سوز این بار  شده باعث که دلهای عاشق ترک خورد هرازان قلب عاشق پیشه پژمرد کسی که اسمان را خط خطی کردیقینا از نژاد عشق دور است کسی که حرمت خورشید را کشت نه انسان نیست او حیوانی کور است من از پشت حصار بی صدایی پر از فریاد های بی قرارم و مثل یک جهان شمع افروخته امروز دلی پر از زنجیر و افسره دارم خدایا اسمان تاریک و سرد است دوباره یک بغل خورشید بفرست چگونه بغض عاشقی رابروی حرمت ستاره ها بستندچه بی طاقت شدند ستار ها امروز در این دنیا ستاره ها چه کم اند و ان بد ذات بی رحم زمانه به اشک چشمان ستاره خندیدخداوندا نگاهی بر دیارغریب و خسته ستاره ها کم اند بگو باران خوبی ها بباردخداوندا حاجت ما را روا کن

 

 

نوشته شده توسط مسیحا در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 ساعت 12:12 | لینک ثابت |

کار ما عشق است و ما را بهر آن آورده اند
هر کسی را بهر کاری  در جهان آورده اند
این همه افسانه کز لیلی و مجنون ساختند
شرح حال ماست یک یک بر زبان آورده اند

 

لیلی قصه اش را دوباره خواند. برای هزارمین بار

 

و مثل هربار لیلی قصه باز هم مرد.

 

لیلی گریست و گفت: « کاش این گونه نبود. »

 

خدا گفت: « هیچ کس جز تو قصه ات را تغییر نخواهد داد.

لیلی! قصه ات را عوض کن. »

 

لیلی اما می ترسید. لیلی به مردن عادت داشت.

تاریخ به مردن لیلی خو کرده بود.

 

خدا گفت: « لیلی عشق می ورزد تا نمیرد. دنیا، لیلی زنده می خواهد.

لیلی آه نیست. لیلی اشک نیست. لیلی معشوق مرده در تاریخ نیست. لیلی زندگی ست.

 

 لیلی! زندگی کن.اگر لیلی بمیرد، دیگر چه کسی لیلی را به دنیا بیاورد؟ چه کسی گیسوان دختر عاشق را ببافد؟

 

چه کسی طعام نور را در سفره های خوشبختی بچیند؟ چه کسی غبار اندوه را از طاقچه های زندگی بروبد؟

 

چه کسی پیراهن عشق را بدوزد؟

 

لیلی! قصه ات را دوباره بنویس. »

.

 لیلی، به قصه اش برگشت.

 

این بار اما نه به قصد مردن.

که به قصد زندگی.

 

و آن وقت به یاد آورد که تاریخ پربودازلیلی های گمنام

 

نوشته شده توسط مسیحا در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 ساعت 21:55 | لینک ثابت |

                            به چه مانند کنم  روی خندان تو را.... مادر

اشك عشق

تونمي دانستي

من به چه دلهره ازباغچه ي

همسايه،

سيب رادزديدم.

باغبان ازپي من تنددويد؛

سيب رادست تو ديد،

غضب آلوده به من كردنگاه.

سيب دندان زده ازدست توافتاد

به خاك،

وتو رفتي وهنوزم

سالهاهست كه درگوش من

آرام آرام،

خش خش گام توتكراركنان

مي دهدم  آزارم،

              ومن انديشه كنان غرق در اين پندارم:               

                      كه چراخانهء كوچك ماسيب نداشت                     .

253

نوشته شده توسط مسیحا در دوشنبه ششم خرداد 1387 ساعت 21:58 | لینک ثابت |

  

 آشفته در خیال خویش با خود میگویم ..این دوران کی سپری خواهدشد..کی خدادیدهءمرا به رخسارش خواهد گشود..روزهایم رادر انتظارشبهاوشبهایم رادرانتظارروزها بسرمیبرم ..نفسهاوپلک زدنهایم رامیشمرم ..آخر.خودبه من گفته بودکه روزهازودخواهدگذشت..همه شبهاوروزهایم را با خاطراتش میگذرانم..یادآخرین لحظاتی که با خندهای سرد به من میگفت میافتم.....آنروز..زندگی سبک بودودنیادرپرده ای ازابهام .سکوتش سکوت مرا حرمت میگذارد. خلیجها جنگلها بدون پرنده . آرامش آسمان خاکستری .... زمان یک غربت تحمیلی رسیده بود .اشکی که میل ندارم پاک کنم از گونه هایم سرازیر میشود و دو مروارید دیگر زیر پلکهایم ...      غمگین و درمانده خود را بدست افکارم سپرده بودم .. میخواستم به او بگویم  که دنیایش را دوست دارم ...    در آن لحظهء سرد ...   مادرم  ... در حالیکه با دستانش گونه های نمناک مرا پاک میکرد . آخرین درسش را به من گفت ...::::

مادرم گفت

     ما انسانها در حالیکه با هم هستیم  و صدای نفسهای همدیگر را می شنویم

    ولی چون نمی خواهیم  قرنها از هم دوریم . سخت نیست معنای خوب بودن اگر

           توانی آن را در این کلمه معنی  کنی :::  انسان  باش  :::

يادته يه روز بهم گفتي :

هر وقت خواستی گريه کنی برو زير بارون که نکنه نامردی اشکاتو ببينه و بهت بخنده!

 گفتم: اگه بارون نبود چی؟

گفتی : اگه چشمای قشنگ تو بباره آسمونم گريش می گيره!

گفتم : يه خواهش دارم .وقتی آسمون چشمام خواست بباره تنهام نزار .

گفتی : به چشم!

 حالا امروز من دارم گريه می کنم اما آسمون نمی باره! تو هم اون دور دورا ايستادی و بهم نگاه میکنی ...

 

از خیال توگذر خواهم کرد..شایدازپنجره های دلباز..
شایدازفاصله هایی که تورا. می گشاند به فراسوی نیاز....
گرچه این خط خوش فاصله ات. که گشیدی تامرز.. میکند این ته دل را خالی ...
یا که این پیچ وخم پنهانی . که کشیدی تا عرض .. میکند فاصله را طولانی ...
ای دریغا از من...
گفته بودی که دو بند انگشت میکند دوری ما را نزدیک ....؟؟
از خدا خواهشم اکنون این است .. که دهد فاصله ها را پیوند.

 

نوشته شده توسط مسیحا در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 14:1 | لینک ثابت |

   با خیال تو بسربردن اگرهست گناه        باخبرباش که من غرق گناهم همه شب 
 سرخاک مادرمن هیچکسی گریه نکردش  بابامم هیچ چی نمیگفت باهمون نگاه سردش.مادرم باید بدونی بابایی بهونه کرده .جای توتوخونه ما یکیو نشونه کرده ..گلهای یاس تو باغچه . غروبه بو نمیگیرن .

 همشون یه عهدی بستن سرخاک تو بمیرن .

                        

نوشته شده توسط مسیحا در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 13:45 | لینک ثابت |

 اگر توانستی برف را سیاه کنی ،پر کلاغ را سفید،

                از آتش بگذری ، باران را  ببوسی و نفس راحتی بکشی

                                آنوقت میتوانم فراموشت کنم  

 

           

 

درتوان من اگربود  گلی می سازم

                   ته آن را درخاک میدهم  ریشه امید و وفا  که هم امید دهد

  برمن ناامیدش   هم  وفادار شود بر من اگر که روزی

                                               چو ببیند نفسی بهتر ازم

         ساقه اش را شاید...       بنهم عفت وعزت  کافی         چوشود طوفانی

 

                      گرم از تلخی دوران فساد    

 جانم از خار کند همچو سپر بر تن خویش      گرم این خار کند دست جفا...

                                                   ندهد او تن خود را بر باد

همچو آنکس که کند دست دعا بسوی معبود دراز      منهم این برگ گلم ..

  دست گیرد از این سوی به آن بالاها

                                                    نگذارد که بلا آید از آن سوی دراز

                           گرم هم بود توان من چو هم اوئی سازم

                         معتبر  نیست جهان سکه دورو  می سازم   

          

                                                    

 

نوشته شده توسط مسیحا در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 ساعت 20:29 | لینک ثابت |

درباره وبلاگ
تونمي دانستي
من به چه دلهره ازباغچه ي
همسايه، سيب رادزديدم.
باغبان ازپي من تنددويد؛
سيب رادست تو ديد،
غضب آلوده به من كردنگاه.
سيب دندان زده ازدست توافتاد به خاك،
وتو رفتي وهنوزم
سالهاهست كه درگوش من
آرام آرام،
خش خش گام توتكراركنان
مي دهدم آزارم،
ومن انديشه كنان غرق در اين پندارم:
كه چراخانهء كوچك ماسيب نداشت
************************** *************
فهرست اصلی
پیوندها
پیوندهای روزانه
امکانات

کلیه ی حقوق این وبلاگ توسط مسیحا محفوظ است.